عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

661

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

از دور نظر كرد ، رسول خدا ( ص ) را تنها ديد در زير آن درخت . شمشير بر گرفت ، و آمد به قصد رسول خدا . رسول ( ص ) از آمدن عوف آگاهى نداشت ، تا ناگاه او را بر سر خود ديد ، ايستاده و شمشير كشيده . گفت : يا محمد ! آن كيست كه اين ساعت ترا فرياد رسد ، و مرا از تو باز دارد ؟ رسول ( ص ) گفت : خدا است كه مرا فرياد رسد ، و ترا از من باز دارد ، آن گه روى سوى آسمان كرد و گفت : « اللّهمّ اكفنى عوفا ! » بار خدايا كفايت كن اين كار ، و عوف را از من بازدار . پس عوف آهنگ آن كرد كه ضربتى زند ، ناگاه ميان دو كتف وى زخمى رسيد كه بر وى در افتاد ، و شمشير از دست وى بيفتاد ، رسول خدا برخاست ، و شمشير برگرفت و گفت : يا عوف ! آن كيست كه اين ساعت ترا از من نگه دارد ؟ و مرا از تو باز دارد ؟ عوف گفت : هيچكس نيست مگر كه تو خود نكنى . رسول خدا ( ص ) گفت : گواهى ميدهى كه خدا يكى است ، و من بنده و رسول اوأم ، تا اين شمشير به تو بازدهم ، گفت : اين يكى نمىتوانم ، لكن گواه باش كه بعد ازين هرگز با تو جنگ نكنم ، و هيچ دشمنى را بر تو يارى ندهم . رسول خدا ( ص ) شمشير بوى باز داد ، عوف گفت : يا محمد ! و اللَّه كه تو از من بهترى و جوانمردترى ! رسول ( ص ) گفت : « اجل ، أنا احقّ بذلك منك » آرى من بدان سزاوارترم كه كنم . پس عوف باصحاب خويش باز گشت ، و ايشان او را ملامت كردند ، كه چون دست يافتى چرا اين كار تمام نكردى ؟ وى قصّهء خويش بگفت ، و همه خاموش شدند ، و رسول خدا ( ص ) پيش ياران باز آمد و ايشان را از آن خبر كرد ، و اين آيت بر ايشان خواند : وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ - قومى گفتند : اين رخصت است در سلاح فرو نهادن اندر نماز خوف ، كه بقول بعضى سلاح برداشتن اندر نماز خوف فرض است ، و نيز رخصت است بعذر بيمارى